چهارشنبه 19 اسفند 1388  10:03 ق.ظ    ویرایش: چهارشنبه 19 اسفند 1388 10:48 ق.ظ
نوع مطلب: وب‌نوشت ،

در آستانهٔ جشنِ پایانِ سال «خانهٔ کتاب اشا»
این نوشته، شاید تکمله‌ای باشد بر کفرنامه. حرف‌های تلخی است. و لزومی نمی‌بینم تلخی را به جشن بیاورم. پس، در آستانهٔ جشن، بخشی از این دست حرف‌ها را قلمی می‌کنم تا هم اندکی آرام بگیرم و هم از تلخ‌کامی روز جشن اعراض کنم.
می‌نویسم که گله‌ها زیاد است. از رفقای نزدیک و دور. گله زیاد است از دوستانی که دور چهارم خانه کتاب اشا، به هوایِ همکاری‌شان بنا شد اما درست در لحظهٔ افتتاح نسخهٔ چهارم، کار را رها کردند و گفتند: «زیادی جدی می‌گیری بابا!»
شاید جای گله باشد از دوستانی که گفتند می‌نویسیم. آغاز کردند. آن‌گونه آغازی که خانه را گرم می‌کرد و دلِ من را خوش. و با این دل‌خوشی، رویِ آینده حساب می‌کردم و چشم انتظار تحقق برنامه‌ها بودم. اما یک‌باره گرمی به سردی و شور به کرختی بدل می‌شد و کار زمین می‌ماند.
بی‌شک جای گله است از دوستانی که بدون دانستن این همه، بنای سرزنش گذاشتند که: «حسام! تو چرا تنها کار می‌کنی؟ چرا از بچه‌ها کمک نمی‌گیری؟ یعنی چی؟ مشکلِ تو تک‌نفره بودنته...» و بعد، وقتی برای برگزاری جشنِ پایان سال یا دو مراسم هیئت کتاب یا کارهای دیگری از این دست (مثلاً کارهای ناچیزی مثل لینک دادن!) از همان‌ها سستی و سهل‌انگاری دیدم. به سخره گرفتنِ کار. چیزی شبیه  «زیادی جدی می‌گیری» و بعد، بلافاصله آغاز دوبارهٔ بحث‌های سیاسی...
آیا جای گله است از سیاست؟ جای گله است از سیاست که در این سرزمین، مادرِ فرهنگ و اقتصاد و علم و هنر و غیره و غیره و غیره است و گویی هیچ‌چیز مهم‌تر از آن نیست؟ حتی زمانی که رهبر دم از «جنگ نرم» می‌زند، آن‌قدر جذابیتِ «سیاست» بالا است که رفقا توجه نمی‌کنند این جنگ، کاملاً جنگی فرهنگی است و کتاب و ادبیات و هنر و سینما و علم از مظاهر آن و ابزار تکنولوژیک همچون اینترنت از جمله «ابزار» آن است.
گله‌گذاری کنم از دوستانی که «قول» دادند... وفا نکردند و خودشان نام خود را خوب می‌دانند و حاجتی به فاش‌گویی نیست.
و بگویم از روزهایی که «خانهٔ کتاب اشا» برخلاف تصور برخی، «دفتر» نداشت (و هنوز هم ندارد) و نویسندگان متمرکز نداشت (و اکنون نیز) و در برهه‌هایی «کامپیوتر» و «اینترنت» هم نداشت و به مدد خودکار و کاغذ و کامپیوترِ و کافی‌نت به روز می‌شد. آن‌وقت برخی می‌پرسند: «این خانهٔ کتاب اشا به کجا وصله؟ مال کجاس؟»
کمی بالاتر از خودم و خانه‌ام را ببینم و بگویم:
رفقا! جنگِ نرم «همایش» ندارد. سر و صدا ندارد. جنگِ نرم، نرم است. فرهنگ است. خیزش دارد، نه هجمه. جنگِ نرم مدام «سایت هوا کردن» نیست. همایش گرفتن برای جنگِ نرم، دستِ بالا یک «بیلان کار» خوب برای ...پاه است وگرنه هیچ‌ خدمتی به جنبش فرهنگی انقلاب نیست.
جنگِ نرم کارِ «فکر» است نه «پول» حالا تو هرقدر هم پول خرج کنی اما فکر و ایده و مدیریت و برنامه‌ریزی کلان نداشته باشی، ول معطلی.
خیال کردم گفتن از «کتاب خوب» و «خوبی کتاب» نوعی جنگ نرم است. و آن‌وقت که آقایانِ مسؤول نمی‌دانستند جنگ نرم را با چه نونی می‌نویسند، امثال من فکرِ تولید محتوا در فضای سایبر بودند. اما حالا متولی و صاحب زیاد است. با این همه آن‌چه مغفول مانده است «فرهنگ» است و هرکس خیال می‌کند بهتر فحش بدهد بیش‌تر جنگیده است! تراز ادبیات انقلاب را بالا برده است...
متشکرم از دوستانم
که در جلسهٔ برنامه‌ریزی برای جشن خانهٔ کتاب اشا، با مزه‌اندازی موجب فرح شدند.
و متشکرم کلا.
هرچه هم نوشتم، فقط به بهانهٔ آن بود که تلخی را به جشن نیاورم.
فردا منتظرتانم...
حسام فقط می‌خنده. این‌طور بهتره.

   


نظرات()   
شنبه 15 اسفند 1388  10:35 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: وب‌نوشت ،

ما در فضایی بزرگ‌ شدیم که عموماً بزرگ‌ترهامان کیهان می‌خواندند. بعدترها خودمان با یالثارات الحسین و پرتو سخن و فکه و دوکوهه و شلمچه و نشریات دیگری از این دست پروریدیم و خاطرات مشترک بسیاری از هم‌نسلان و هم‌فکران من به همین‌ها بر می‌گردد. نقطهٔ مشترک در عموم این قبیل نشریات، «رفتار سلبی» و «زدن» یا فاش‌تر بگویم: «فحاشی» بوده است. نه این‌که خیال کنید این فقط از این سَمت بر می‌آمد؛ نه. وقتی به خاطراتِ سال‌های «اصلاحات» باز می‌گردم و روزنامه‌های زنجیره‌ای را به خاطر می‌آورم همین «فحاشی» را می‌بینم. و می‌بینم نسلی را که با خواندن فحش‌های برآمده از قلم «مصلحان» بزرگ شده است.
غرض از گفتنِ این‌ها و شاید بهانهٔ این گفتن، انتشار نوشته‌های به اصطلاح طنازی است به نام «حسین قدیانی» که چند روز قبل در جایی دیدمش و پای خوانش یکی از متن‌هایش نشستم. متن، بی آن‌که ساختار داشته باشد و نویسنده‌اش بداند که چه می‌خواهد بگوید، فقط نوشته شده بود. از غلام‌سیاه شروع می‌شد و بی‌ربط به شیلنگ آب خانهٔ همسایه خاتمه می‌یافت. متنی سراسر بد و بیراه. به کی؟ به هرکی. من منتقد «فحش»م. حالا به هرکس که می‌خواهد باشد.
نکتهٔ جالب دربارهٔ «قدیانی»، «خوش‌آمد» رفقا است از نوشته‌های بی‌ساختار و سراسر بد و بیراه او. سری به مطالب به اشتراک گذاشته شده در گودرم که می‌زنم، می‌بینم بسیاری با اشتیاق مطالب قدیانی را به اشتراک می‌گذارند. حتی، چند وقت قبل، دوستی می‌گفت: خوشم می‌آید و با کلمه کلمه‌اش گریه می‌کنم!
بله. این نسلی است که با کیهان و شلمچه و دوکوهه و خرداد و نوروز و... بزرگ شده است. نسلی که فحش دیده، فحش شنیده و فحش داده است. نسلی که آموخته است که در جواب فحش، فحش بدهد.
نگاهی بیندازیم به رقابت‌های انتخاباتی سال 84 و بولتن‌هایی که ستاد آقای قالی‌باف علیه آقای هاشمی منتشر می‌کرد! یادتان می‌آید؟ مستقیماً علیه هاشمی.
بیائیم کمی نزدیک‌تر و اشعارِ به اصطلاع طنزی که در طول رقابت‌های انتخاباتی 88 سروده و خوانده شد به یاد بیاوریم. اشعاری که رئیس جمهور فعلی را بابت کاپشنش و سیاست‌هایش رسماً به سخره می‌گرفت. از این طرف حالا «قدیانی» سر بر آورده است که می‌گوید: اگر شیخ را به سلول انفرادی ببرند، ادعا می‌کند خودش به خودش تجاوز کرده است!
و بعد، صدای خندهٔ حضار!
و این یعنی که نسلِ من از فحاشی لذت می‌برد. با شنیدنش می‌خندند و لحظاتش شیرین می‌شود! یعنی نسلِ من مشتری فحش است.
و وای بر چنین نسلی. از هر طیف و سلیقه که باشد، باشد.
یک نکته هم بگویم: این‌روزها همه طنازند؛ اما با وجود این همه مدعی، جای «گل‌آقا» همچنان خالی است.

   


نظرات()   
یکشنبه 9 اسفند 1388  06:34 ب.ظ    ویرایش: یکشنبه 9 اسفند 1388 06:42 ب.ظ
نوع مطلب: وب‌نوشت ،

ما را دوست و دشمن متصل و منتسب به جریانی دانسته‌اند که متعهد است به انقلاب و نظام. در عین حال، دوست و دشمن دیده‌اند که بارها در آن‌چه نشر داده‌ایم، بر سیاست‌های دولت و نظام در فرهنگ تاخته‌ایم و –با شاهد مثال- نقادی کرده‌ایم. به حمد الله، خوب‌گوی خوبی‌ها بوده‌ایم و عیب‌جویِ عیب‌ها. رفیق‌بازی نکرده‌ایم و رابطه‌دار نبوده‌ایم. از این روی، شده‌ایم چوب دو سر طلا. از این‌جا رانده‌ و از آن‌جا مانده. و حالا، این قلم می‌خواهد کفرنامه بنگارد!

من، کافرم به ناشری که با پولِ نفت علم می‌شود، با پول نفت ادامه حیات می‌یابد، با پول نفت نویسنده می‌پروراند، با پولِ نفت از جنگ، از انقلاب، از دین می‌گوید و دستِ آخر، بر سرِ ملت، دین و انقلاب منت می‌گذارد.

من کافرم به نویسنده‌ای که اگر پولِ نفتِ ناشری که با پولِ نفت علم شده، نبود، دستِ بالا الان سر سپورِ یکی از مناطق شهرداری تهران بود یا در اداره‌ای، زیر آوارِ حقارتِ پشتِ میز نشینی خم می‌شد.

من کافرم به جریانی موسوم به «جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی» یا «جریان متعهد انقلاب اسلامی» که اگر پول نفت نبود، نبود. من کافرم به آن طیفی که اکنون زنده به ریال و دلار و یوروی نفت است. من مرثیه‌خوانِ آن جریان متعهدی هستم که با «تعهد به دین» سر برآورد و با شورِ انقلاب بالید و با دردِ جنگ تجربه اندوخت اما زود به بشکه‌های نفت تکیه زد.

من کافرم به نویسنده‌ای که وقتی جوانکی شهرستانی بودم، به خیالم «نویسنده دفاع مقدس» بود و می‌دانست «اخلاق» چیست. پس امیدوارم بودم که از او «اخلاق» بیاموزم و «نوشتن» را فرا بگیرم. اما حالا که دیدمش و علیکِ جوابِ سلامم را از او گرفته‌ یا نگرفته‌ام، می‌دانم که «خام» بودم.

من کافرم به نفت.

کافرم به ناشر نفتی که کتابِ یک سال قبلش را یک سال بعد دوباره رونمایی می‌کند یا کتابِ 500 تومانی‌اش را 2000 تومان قیمت می‌زند تا به اداره کوفتِ استانِ مرض بفروشد و پول پارو کند و سر ملت و دین و انقلاب و امام و رهبر منت بگذارد. خاک بر سر ما که گول‌تان را خوردیم آقایان ناعزیز.

وزیرِ تکیه زده بر نفت، در اختتامیه جشنواره‌ای برآمده از نفت، زبان باز می‌کند و می‌گوید: چرا انجمن شاعری و ادبی کم شده است؟ و انگار کسی در آن مجلس نیست که جواب بدهد: به خاطرِ تو و امثالِ تو. به خاطرِ نفتی که بر آن تکیه زده‌ای، با آن بالیده‌ای و نفس کشیده‌ای. کسی نیست که بگوید اگر نفت نبود، اگر حوزه هنری برآمده از نفت نبود، اگر سوره مهر برآمده از نفت نبود، شماها کجا بودید؟ کسی نیست که جواب بدهد: وقتی جوانکی مشتاقِ ادبیات بود و به «خامی» و «شوتی» متهم شد و سرخورده شد و رفت و در گوشه‌ای خزید، تو کجا بودی؟ سرگرمِ کدام پروژه؟ کدام جشنواره؟ کدام جایزه؟ کدام سکه بهار آزادی.

من، عصبی‌ام و کافر. من مصداق جملهٔ سید مرتضی آوینی‌ام که نوشت: مجموع سیاست‌های نظام اسلامی کار را به آن‌جا رسانده است که نسل انقلابی در ادبیات و هنر احساس یأس و نا امنی می‌کند.

من کافرم آقای ا.د. آقای م.ح. آقای ا.ز. آقای م.ش. آقای ر.ا. من کافرم به شماها که شعار «انقلاب» می‌دهید اما دعوتِ یک دوست‌دارتان را، دعوتِ یک هم‌فکرتان را، دعوت کسی که روزی فکر می‌کرد شما الگویش هستید را برای شرکت در مراسم ادبی کوچکی رد می‌کنید، تلفن را خاموش می‌کنید، تلفن را جواب نمی‌دهید، وعده می‌دهید و خاموش می‌کنید، وعده می‌دهید و نمی‌آئید، جواب رد می‌دهید و در مقابل می‌روید به جایی که برای «تخطئه» شما به سوی خود خواندن‌تان. من کافرم به شماها و آن شعاری که می‌دهید.

اگر من و دوستانم گول خوردیم، امید بستیم و زود در سیاهی ناامیدی گرفتار شدیم، بگذار بگویم برای آن‌هایی که هنوز اسباب‌شان را جمع نکرده‌اند و از شهرِ کوچکِ فاقد امکاناتِ فرهنگی‌شان به سمتِ تهرانِ بزرگِ همه‌چیز دار مهاجرت نکرده‌اند. بگذار بگویم: توی این گور مرده‌ای نیست. بگذار بگویم که امید نبندید، این‌ها سراب است.

رفقا! نیائید. بنشینید در خانه‌هاتان، کاری در اداره‌ای کوچک دست و پا کنید یا بروید وردست پدرتان کارگری کنید و در فراغت بنویسید. این‌جا وقتی کار می‌کنید، کارفرمای متعهد به آرمان‌های انقلاب اسلامی‌تان می‌گوید: چند وقته کار نمی‌کنی! اضافه‌کار نمی‌مونی! کلاً داری بد کار می‌کنی.

این‌جا وقتی با آقای ا.د وعده داری که اسفندماه دعوت‌تان را قبول کند تا دربارهٔ کتابش حرف بزنید، جواب تلفن نمی‌دهد. حتا اگر بیش از 50 بار شماره‌اش را بگیرید به خودش زحمت نمی‌دهد که جواب بدهد و بگوید: سلام، من حوصله ندارم.

این‌جا با آقای م.ق تماس می‌گیری، وعده گفتگو می‌گذاری، خلف وعده می‌بینی و یک هفته بعد عکس و متن گفتگویش با نشریه‌ای دیگر را می‌بینی که در محفلی خصوصی فحشش می‌داد.

این‌جا، جای خوبی نیست جوان‌ها! این‌جا می‌بینید که می‌توان در جی‌تاک به همکار حزب‌اللهی‌ات بعد از انتخابات فحش بدهی، رهبر را به هزار چیز متهم کنی، اتهام تقلب بزنی و چند ماه بعد در جشنواره شعر فجر از دستِ رئیس دفتر همان رهبری که فحشش می‌دادی جایزه بگیری و بعد کنارش بأیستی و عکس یادگاری بگیری و بیایی در جی‌تاک و لینک عکس‌هایت با آقای رئیس دفتر را بدهی که: ببین!

این‌جا تهران است و من به آن کافرم. کافرم به انقلاب فرهنگی. کافرم به کمیسیون فرهنگی. کافرم به کارگروه فرهنگی. کافرم به اداره فرهنگی. کافرم به مرکز فرهنگی. کافرم به تعهد. کافرم و کافرم و کافرم.

سال‌ها گول خوردیم.

من متنفرم از دروغ‌گوهایی که فکر می‌کردم دوستانم هستند.

متنفرم از دروغ.

این آخرِ ایمان من است.

خلاص



   


نظرات()   
یکشنبه 9 اسفند 1388  06:04 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: وب‌نوشت ،

وقتِ تماشا
تماشا
شا
شا
شا

   


نظرات()   
پنجشنبه 6 اسفند 1388  03:19 ق.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: وب‌نوشت ،

بروم

   


نظرات()   
چهارشنبه 5 اسفند 1388  06:23 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: وب‌نوشت ،

در دنیای امروز، مسئله اصلی این است:
«عضو کدوم گروهی؟» و «به کی پا می‌دی؟»
دیگه مهم نیست آدمی یا نه.

   


نظرات()   
دوشنبه 3 اسفند 1388  07:16 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: وب‌نوشت ،

و ما تنها بودیم
دو-سه نفر
بی آن‌که جیب‌مان را کسی یا جایی شارژ کند
و بضاعت‌مان همین بود
همین
اما رؤیا کم نداشتیم...

   


نظرات()   
دوشنبه 3 اسفند 1388  12:02 ب.ظ    ویرایش: - -
نوع مطلب: وب‌نوشت ،

خانه کتاب اشا، موضوع مسدود شدن «گودریدز» را به نظرخواهی گذاشته است. نظر شما دربارهٔ این اتفاق چیست؟

   


نظرات()   

پاکت‌ها